▂▃▅▆▇█ a █ l █ i █▇▆▅▃▂ چهارشنبه 23 اسفند 1391 ساعت 16 و 15 دقیقه و 44 ثانیه نظرات ()

 

امروز به تاریخ 23 اسفند هزارو سیصدو نودو یک زنگ اول معلم داستانی قشنگی خواند که اسمش یک روز من یک روز استاد برای دیدن داستان به ادامه مطلب

 کلیک کنید.

 

یکی بود، یکی نبود. مرد کشاورزی بود که خودش سواد نداشت اما می‌گفت: بی‌سواد کور است.  خیلی دلش می‌خواست بچه‌اش با سواد شود و خواندن و نوشتن یاد بگیرد. در آن روستا مدرسه نبود تا کشاورز بچه‌اش را به آنجا بفرستد. به همین دلیل، تصمیم گرفت که پسرش را برای درس خواندن به شهر بفرستد. با آنکه وضع او چندان خوب نبود تلاش کرد تا وسایل مختصری برای زندگی در شهر فراهم کند.

 

خلاصه یک روز که همه چیز آماده شده بود پسرش را به شهر برد. به مدرسه‌ای رفت و پسرش را به استادی سپرد تا درس و سواد یادش بدهد. بعد از آن که از جا و مدرسه‌ی پسر خیالش راحت شد خودش به روستا برگشت. توی راه همه‌اش به این فکر می‌کرد که به زودی پسرش با سواد می‌شود و به روستا بر می‌گردد.

 

در مدرسه‌های قدیمی هر معلمی یکی دو شاگرد بیشتر نداشت. شاگرد و معلم برای ساعت‌های درس و بحث با هم قرار می‌گذاشتند. این طور نبود کلاس و درس هر روز سر ساعت مشخصی شروع بشود.

 

مدت ها مرد کشاورز به خودش و زن وبچه‌های دیگرش سختی می‌داد تا پسرش در شهر به راحتی زندگی کند و درسش را بخواند. بعد از مدتی از شهر به روستا خبر رسید که در تابستان درس و مدرسه تعطیل می‌شود و پسر کشاورز به ده بر می‌گردد.

 

روز بازگشت پسر رسید. مرد روستایی دوستانش را جمع کرد و همه با هم به استقبال پسر رفتند و با سلام و صلوات او را به خانه بردند.

 

در آن روستا مردی هم بود که تنها با سواد آنجا به حساب می‌آمد. یک روز مرد باسواد پسر روستایی را صدا کرد و پیش خودش نشاند. از درس و مدرسه پرسید و چند بار امتحانش کرد. آخر کار متوجه شد که پسر اصلاً چیزی نیاموخته و سواد ندارد. مرد باسواد ده که اصلاً انتظار نداشت پسر کشاورز چیزی یاد نگرفته باشد ناراحت شد و رو به او گفت: «تو در این مدت توی شهر چه می‌کردی؟ می‌بینم که همچنان بی‌سوادی و چیزی یاد نگرفته‌ای.

 

پسر گفت: «تقصیر من چیست؟ هفته هفت روز بیشتر ندارد. «

مرد باسواد پرسید:«هفت روز هفته چه ربطی به بی سوادی تو دارد؟»

پسر جواب داد: «یک روز از روزهای هفته من مریض می‌شدم یک روز استاد. یک روز من به حمام می‌رفتم یک روز استاد. یک روز من لباس‌های کثیفم را می‌شستم یک روز استاد.به این تر تیب شش روز از هفت روز هفته را کار داشتیم و به درس و مدرسه نمی‌رسیدیم. روز هفتم هم که جمعه بود و مدرسه تعطیل بود نه کسی درس می‌داد و نه کسی درس می‌خواند»

از آن به بعد درباره‌ی کسی که برای انجام کاری که وظیفه‌ی اوست بهانه‌های بی‌دلیل بیاورد و بخواهد از زیر کار شانه خالی کند به طعنه می‌گویند: «یک روز من یک روز استاد