▂▃▅▆▇█ a █ l █ i █▇▆▅▃▂ سه شنبه 20 فروردین 1392 ساعت 21 و 11 دقیقه و 41 ثانیه نظرات ()
سلام امروز معلم براهیمان  داستانی گفت  که من به جای داستان قبلی که پست های قبل نوشته بودم آن را در کتاب بنویسیم نوشته ام امید وارم از آن خوشتان بیاید  ولی با کمی تغییرات جزئی


یکی بود یک نبود غیر از خدا هیچ کس نبود، پیرزنی در روستایی زندگی می کرد که سه بچه داشت روز پیرزن برای بچه هایش گفت : بچه ها شما میتوانید به روستاه پایین بروید وبازی کنید.

چند ساعت بعد که بچه ها رفتند مرد فقیری آمد در خانه پیرزن او همیشه می آمد واین پیرزن عصبنی شد وسه لقمه حلوا که در آن زهر ریخته بود داد به مرد فقیر  ،

 مرد فقیر برای نهار به روستاه پایین رفت  وآنجا نهار خورد ولی لقمه حلوا را نخورد داشت قدم می زد که سه بچه رادید که دارند کنار می چینند این سه بچه بچه های

پیرزن بودند ولی مرد فقیر نمی دانست بچه ها از بس که باز کردند گرسنه وتشنه بودند واز او درخواست کردند که به ما غذا بدهد مرد فقیر که هیچی نداشت به جز

 سه لقمه حلوا داد برا بچه های و بچه خوردند و به روستا بالا حرکت کردند  و وقتی رسیدند در زدند  و پیرزن در راه باز کرد که دید دو تا از بچه ها مرده اند و بچه سومی

ماجرا را تعریف کرد ودر حال این که  داشت حرف می زد مرد پیرزن ناراحت شد واز مرد فقیر عذر خواهی کرد ودیگر از این کارها نکرد. یک ضرب المثل معلم گفت که

مار این طرف هاست که خیلی پیچیده بود که من از این ضرب المثل فهمیدم که فقط چند تا (ش) داشت معلممان( معلم دهاتی)

معلمان داستان دیگری هم گفت که الان باید بخوابم چون فرداباید بلند شم خیلی دوست داشتم برایتان بگویم ولی وقت نشد انشاالله دفعه دیگر برایتان می نویسم

با تشکر