▂▃▅▆▇█ a █ l █ i █▇▆▅▃▂ پنجشنبه 12 اردیبهشت 1392 ساعت 14 و 11 دقیقه و 27 ثانیه نظرات ()
بچه ها سلام  من یک داستان نوشته ام خیلی قشنگ  است  من خودم نوشته ام ولی تصاویر را از اینترنت گرفته ام 
رستم پهلوان

روزی روزگاری در سرزمین روم زن و شوهری زندگی می کردند.

نام زن فرانک ونام مرد آبتین، آبیتین پهلوانی قدرت مندی در سرزمین رم بود.

رومی ها تصمیم گرفته بودند به ایران حمله کنند.


ادامه اش در ادامه مطلب            


پاورپوینت داستان

در سرزمین روم قانون این بود هرکس به جنگ نرود خانواده اش وخودش بیست سال زندانی می شود.

آبتین به بیست سال زنانی محکوم شد .

ومی گفت :  «من باید مردم را به صلح در بیاورم نه به د شمنی»


ماموران به دنبال فرانک می رفتند.

فرانک بعد از اینکه بچه را به دنیا آورد. به دست چوپان داد تا از آن مراقبت کند.

فرانک از روم خارج شد  وبه سرزمین دوری رفت وهیچکس آن را پیدا نکرد


چوپان اسم بچه را گذاشت «رستم» ،رستم سال های سال با چوپان و شیر گاو بزرگ شد وبه سن 16 سالگی رسید.

 رستم خیل باهوش و زیرک بود  او از طریق مردم از پدرو مادرش خبر پیدا می کردواز یکی از مرد   شنید : که آبتین پهلوان بزرگ رم  بعد از 16 سال در زندان فوت کرده است.

رستم با شندین این خبر خیلی گریه کرد وخون انتقام در بدنش می چرخید.

او تا سن 20 سالگی خودش را آماده برای جنگ با رومی ها کرد. او کمانداری را از پدرش به ارث برد وپهلوانی هم از پدرش به ارث برده بود .

او یک کمان خرید ورفت تادر یک موقیعت مناسب به رومی ها حمله کند