تبلیغات
سخن دوست - مطالب داستان یا قصه
منوی اصلی
سخن دوست
میوه دانش، با کردار نیک چیده می شود نه با گفتار نیک . [امام علی علیه السلام]
  • ▂▃▅▆▇█ a █ l █ i █▇▆▅▃▂ پنجشنبه 12 اردیبهشت 1392 ساعت 15 و 11 دقیقه و 27 ثانیه نظرات ()
    بچه ها سلام  من یک داستان نوشته ام خیلی قشنگ  است  من خودم نوشته ام ولی تصاویر را از اینترنت گرفته ام 
    رستم پهلوان

    روزی روزگاری در سرزمین روم زن و شوهری زندگی می کردند.

    نام زن فرانک ونام مرد آبتین، آبیتین پهلوانی قدرت مندی در سرزمین رم بود.

    رومی ها تصمیم گرفته بودند به ایران حمله کنند.


    ادامه اش در ادامه مطلب            


    پاورپوینت داستان

    آخرین ویرایش: یکشنبه 15 اردیبهشت 1392 ساعت 11 و 36 دقیقه و 55 ثانیه
    ارسال دیدگاه
  • ▂▃▅▆▇█ a █ l █ i █▇▆▅▃▂ سه شنبه 20 فروردین 1392 ساعت 21 و 11 دقیقه و 41 ثانیه نظرات ()
    سلام امروز معلم براهیمان  داستانی گفت  که من به جای داستان قبلی که پست های قبل نوشته بودم آن را در کتاب بنویسیم نوشته ام امید وارم از آن خوشتان بیاید  ولی با کمی تغییرات جزئی


    یکی بود یک نبود غیر از خدا هیچ کس نبود، پیرزنی در روستایی زندگی می کرد که سه بچه داشت روز پیرزن برای بچه هایش گفت : بچه ها شما میتوانید به روستاه پایین بروید وبازی کنید.

    چند ساعت بعد که بچه ها رفتند مرد فقیری آمد در خانه پیرزن او همیشه می آمد واین پیرزن عصبنی شد وسه لقمه حلوا که در آن زهر ریخته بود داد به مرد فقیر  ،

     مرد فقیر برای نهار به روستاه پایین رفت  وآنجا نهار خورد ولی لقمه حلوا را نخورد داشت قدم می زد که سه بچه رادید که دارند کنار می چینند این سه بچه بچه های

    پیرزن بودند ولی مرد فقیر نمی دانست بچه ها از بس که باز کردند گرسنه وتشنه بودند واز او درخواست کردند که به ما غذا بدهد مرد فقیر که هیچی نداشت به جز

     سه لقمه حلوا داد برا بچه های و بچه خوردند و به روستا بالا حرکت کردند  و وقتی رسیدند در زدند  و پیرزن در راه باز کرد که دید دو تا از بچه ها مرده اند و بچه سومی

    ماجرا را تعریف کرد ودر حال این که  داشت حرف می زد مرد پیرزن ناراحت شد واز مرد فقیر عذر خواهی کرد ودیگر از این کارها نکرد. یک ضرب المثل معلم گفت که

    مار این طرف هاست که خیلی پیچیده بود که من از این ضرب المثل فهمیدم که فقط چند تا (ش) داشت معلممان( معلم دهاتی)

    معلمان داستان دیگری هم گفت که الان باید بخوابم چون فرداباید بلند شم خیلی دوست داشتم برایتان بگویم ولی وقت نشد انشاالله دفعه دیگر برایتان می نویسم

    با تشکر

     
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • ▂▃▅▆▇█ a █ l █ i █▇▆▅▃▂ سه شنبه 20 فروردین 1392 ساعت 20 و 44 دقیقه و 47 ثانیه نظرات ()


    این داستان مولوی است که من با هم کاری گروه ام  می خواهم بخوانم فعالیت های ویژ درس 21







    5. كشتی‌رانی مگس
    مگسی بر پرِكاهی نشست كه آن پركاه بر ادرار خری روان بود. مگس مغرورانه بر ادرار خر كشتی می‌راند و می‌گفت: من علم دریانوردی و كشتی‌رانی خوانده‌ام. در این كار بسیار تفكر كرده‌ام. ببینید این دریا و این كشتی را و مرا كه چگونه كشتی می‌رانم. او در ذهن كوچك خود بر سر دریا كشتی می‌راند آن ادرار، دریای بی‌ساحل به نظرش می‌آمد و آن برگ كاه كشتی بزرگ, زیرا آگاهی و بینش او اندك بود. جهان هر كس به اندازة ذهن و بینش اوست. آدمِ مغرور و كج اندیش مانند این مگس است. و ذهنش به اندازه درك ادرار الاغ و برگ كاه

    منبع:http://www.parsmarket.net
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • ▂▃▅▆▇█ a █ l █ i █▇▆▅▃▂ چهارشنبه 23 اسفند 1391 ساعت 16 و 15 دقیقه و 44 ثانیه نظرات ()

     

    امروز به تاریخ 23 اسفند هزارو سیصدو نودو یک زنگ اول معلم داستانی قشنگی خواند که اسمش یک روز من یک روز استاد برای دیدن داستان به ادامه مطلب

     کلیک کنید.
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه